Archive for آبان, ۱۳۹۰

  • ۱

    وقتی تو رفتی، آسمان هم بغ کرده بود!

    چهره‌اش کبود شده بود و دلش از سنگ…

    کاش روزی که بازگردی باران ببارد

    و همۀ اشک‌های فروخوردۀ مرا یک‌جا بریزد…