بعدازخیلی‌وقت‌نوشت!

نوشته شده در آذر ۲۰م, ۱۳۸۸ در افکار سرگردان توسط حمیرا

relife

چند وقتی بود که پیمانه‌ام خالی مانده بود. اول، از روی دل‌سردی و خموده‌گی دوران بعد از انتخابات؛ و بعد، به خاطر تمدید نکردن دامنه از روی تنبلی و بی‌حوصله‌گی! مدتی هم از سر لج‌بازی با شرکت ارائه‌ دهنده‌ی هاست، هاستیران، به خاطر اصرار بیهوده‌شان برای گرفتن اطلاعات شخصی مثل تلفن منزل و…! که در نهایت برای حفظ وبلاگ اطلاعات را دادم، اما همراه با نامه‌ای از سر گله‌گذاری و اعلام این‌که به زودی سرویس هاست را تغییر خواهم داد -که هنوز هم همان است، متاسفانه.

هنوز هم نمی‌دانم چه بنویسم این‌جا! شاید فقط آمدم که چند قطره‌ای ته پیمانه بریزم و بروم…

هرچه هست،‌ اشتیاق عجیبی دارم به نوشتن، هرچند که خسته‌گی، بی‌برنامه‌گی و انفعال شدیدی مرا دربرگرفته است که مجالی برای اندیشیدن و نوشتن نمی‌دهد.

تلاش می‌کنم اما!

زنده‌گی شناسی!

نوشته شده در فروردین ۲۲م, ۱۳۸۸ در افکار سرگردان توسط حمیرا

همیشه به این فکر کرده‌م، برای نوشتن یه داستان بلند که تکه‌های بزرگ و کوچیک از زنده‌گی آدم‌ها رو کنار هم می‌چینه، لازمه که همه یا دست‌‌کم خیلی از واژه‌های زنده‌گی رو بلد باشی! برای همین وقتی یه رمان خوب می‌خونم، حسرت می‌خورم که چرا هیچی از زنده‌گی بلد نیستم و این همه کلمه، اصطلاح، ضرب‌المثل‌های جورواجور، آداب و فرهنگ مردم عادی… و خیلی خیلی چیزای دیگه از تاریخ و سیاست و فلسفه  و هنر و ادبیات گرفته تا آشپزی و سالاد مارچوبه و … فرق بین ساس و خرخاکی رو نمی‌دونم! با این حساب من حتی نمی‌تونم یه داستان کوتاه، حتی از نوع خیلی کوتاه‌ش، از اون ۵۰ کلمه‌ای‌ها، بنویسم و احتمالا زبل خان با این‌همه اطلاعات ریز و درشتی که از همه چیز داره و گاهی دهان گشاد آدم از میزان تنوع دانسته‌های رنگ‌ووارنگ ایشون کج می‌شه، استعداد خوبی برای نوشتن رمان‌هایی در حد و اندازه‌ی کلیدر داره!

پ.ن.: دیشب بعد از مدت‌ها خواب‌تو دیدم و سفت بغل‌ت کردم. یه لحظه هم ازت جدا نمی‌شدم… با اون ته‌ریش سفید که همیشه پوست صورت‌مو می‌خراشید و اون لب‌خند لعنتی مهربون… از این‌که کنارم بودی، از این که بودی و از این‌که افتخار می‌کردم دخترتم، لذت بردم تو خواب… صبح تو اتوبوس وقتی یاد خوابم افتادم، وقتی احمقانه تلاش کردم با انقباض ماهیچه‌های چشمام جلوی رسوایی رو بگیرم، به این فکر کردم که چرا هنوز بعد از این‌همه سال ناخودآگاه عوضی من اصرار داره که تو نمردی و برگشتی خونه…

خودمونیم، گول خوردن ناخودآگاه توی خواب خیلی شیرین می‌شه گاهی…