من و تو، تو و من
تو و من، من و تو
من و گرمای دست تو، تو و داغی تبآلود من
تو و این لرزش صدای من، من و آن نرمی نگاه تو
من و سودای وصال تو، تو و رمیدن از جان من
تو و سبزینهی امید من ، من و شیدایی خیال تو
من و تو، تو و من
سر به سر، پهلو به پهلو
دستها حلقه در هم
بازو به بازو
جانها یکی شده، در هم آمیخته
نفسها پیمان بسته
در فراسوی ابدیت
به جادوی هوهوی باد
به ترنم موسیقای سکوت
من و تو، تو و من
تو و من، من و تو
من آیینهی زنگاریِ گوهر جان تو، تو جوانهی رویش در شورهزار احساس من
تو آواز روحافزای قلب من، من انعکاس تپشهای زندهگیبخش تو
تو خرامان و رمنده در رویای من، من خزان احساس در فراغ تو
من توام، تو منی
تو منی، من توام
تو رخنهگر عشقی در دیوار ضخیم و برهنهی غرور من
من زمین خالیام در رویای سبز شدن به باران چشمهای تو
من و تو، تو و من
غوطهوران در خلسهی نگاه یکدگر
خنیاگران رقصان در پرتو آفتاب ابدیت
در سپیدهدمان روشن زندهگی
من و تو، تو و من
تو و من، من و تو
…

غزال عشق تو در خواب دیدم
خرامان آهوی جانت
به نرمی تقه زد بر شیشهی رویای خاموشم
خیال سرد من پر شد ز رنگ و نور
شدم بیخود من از سودای شیرینم
به چشمش برقی از مهر و وفا بود
نگاهش ساده، گرم و بیریا بود
هم آن دم که خیالش محو میشد
به یک خواهش ز قلبم
به لبخندی فسونگر بازمیگشت
چه آرامی، چه صبری و قراری
دگر میماند در اعماق جانم
کلامش بود جاری در نگاهش
نویدی داد و آرامی دگر بخشید
و من خشنود از عهدی که با چشمان او بستم
به دیدار دوباره
به فرداها و فرداهای دیگر
و اینک همچنان حیران و مست آن شرابم
تا رسد بازم بنوشم جرعهای از آن نگاهش

لذت شیرین آن احساس خوب
بر لبم مانده هنوز
بیخودی دل میسپارم من بر آن لحظه که تو
بیهوا ، آشفته سر ، تند
مرا بوسیدی
و به لبخندی نرم، در دلم لغزیدی
بیهوا، بیاختیار
من تو را بوسیدم
و به سودای قشنگی که خرامان
در نگاه تو به من میخندید
سربهسر تازه شدم
…
باد هنگامهی فریاد شده بود آن روز
مست، هوهوکنان و غران
آتش افروخته در آغوش من
طفلکی داشت حسودی میکرد
حتی
ظاهرا پیروز میدان شده بود
چون که من بیخود از خود شده بودم
اما
یک قدم مانده به آغوش باد
واژهها چرخ زدند:
” در باد تو را خواهم بوسید
آنگاه که پیکرهی بیجانم میلرزد
با قلبی ایستاده در ضربان پرتمنای باد
و روحم بیتابِ همآغوشی با بازوان آتش زدهاش
رقصان و پایکوبان از تن میگریزد”
…