مدتهاست به این فکر میکنم که چرا من یک آدم هرهری هستم که از هر چیز به قدر نوک زدن یاد گرفتهام و نمیتوانم دلم را خوش کنم که هیچ تخصص آدمواری ندارم که به آن اتکا کنم و دستکم بشود منبع درآمدم! اما دیروز که مجبور بودم برای خواهرک تازه فارغ شدهام خانهتکانی کنم، به یک کشف بزرگ نائل آمدم:
« من یک کُلفَت توانمند و متخصص در امور خانهتکانی هستم»
این یک کشف بزرگ و واقعیاست، چون دیروز که دقت کردم، دیدم آنقدر خبرهام در این کار که بهراحتی میتوانم بهترین سولوشنها را بهکار ببندم تا در کمترین فرصت بر همهی مشکلات و موانع تمیزکردن شیشههای دور از دسترس، انواع شکافهای جرمگیر و جابهجا کردن اشیاء و جعبههای بزرگ و کوچک غلبه کنم!
حساب کردم اگر به طور حرفهای بروم دنبال این شغل، به طور متوسط، ماهی ۶۰۰ تا ۹۰۰ هزار تومان کاسبی میکنم، مخصوصا در دوماه بهمن و اسفند حسابی پول پارو میکنم و یک شبکهی قوی هم از مشتریان جمع میشود . تازه ۱۰۰٪ تضمینی کار میکنم و برخلاف کارگرهای بیحوصله و تنبل و از زیر کار درروی موجود در بازار، در عین ارائهی کار با کیفیت، کلی هم کلاس میگذارم. تازه، از ابزار تبلیغاتی سالم و اثرگذار هم بهره میگیرم و موقع کار لباس مخصوص میپوشم و برای بالا بردن راندمان، موزیک گوش میدهم. وای خدای من، در موارد خاص برای مشتریهای ویژه تدریس خصوصی هم میکنم، چون استعدادم در این زمینه هم بارور است… و یک عالمه طرح ابتکاری دیگر که هنوز به فکرم نرسیده است!
البته تنها ایراد بزرگ کار قضیهی استهلاک است. آن هم چاره دارد، کافیست ماهی ۵۰ تا ۷۰هزار تومان را بگذارم کنار برای خرج باشگاه و استخر تا خستهگی و کوفتهگی را از تن به در کنم؛ اواخر صفا…!
خب من حاضرم. کو مشتری؟!
۱/ بعضی وقتا آدم از اعتراف کردن پشیمون می شه، گاهی آرامش پیدا می کنه، یا احساس گناه یا شرم حتی؛ اما من از اعترافات امروزم هیچ کدوم از اینا رو تجربه نکردم! تنها صمیمیتی که بیش تر شد…
۲/ ترنج ِ نامجو رو خیلی دوست می دارم. دیوااااااااااااااااااانه می کنه آدمو! الانم که دارم گوش می دم دلم می خواد مثل همون روز ۲۸ اسفند ۸۷ گریه کنم از ته دل…
۳/ شام رشته پلو با ماهی… باقالی تازه ی پخته هم هست؛ قورمه سبزی ِ بیات ِ سرد هم هست که با نون بربری ِ بیات می پرستم………اما من هیچی نمی خورم!!!
۴/ چرا آدم نمی تونه همیشه همه ی چیزایی که توی دلشه فریـــــــــــــــــــــــــاد بزنه؟ هــــــــــــــــــــــــــــان؟
۵/ دلم تنگ شده برای خواب پرواز دیدن؛ برای خواب جهش های بزرگ روی هوا، بدون این که پام به زمین بخوره و بی اون که یادم بیوفته دارم خواب می بینم؛ حتی دلم واسه ی اون کابوس لعنتی ِ فرار از دست تعقیب کننده گان ناشناس تنگ شده!
۶/ خیلی احمقانه اس که یه آدم حدود ۴۰۰-۳۰۰ مگابایت موزیک و به جای رایت کردن، طی ۴۳ تا ایمیل برات بفرسته و هزاربار احمقانه تر این که تو هم عین ۴۳ ایمیل و باز و دانلود کنی! و آخرشم دلیل موجه ی نتونی بیاری که چرا تن به این بازی احمقانه دادی و ته دلت هنوز از وول خوردن این کرم احمق راضی باشی؟!!!
هاپچههاپچههاپچههاپــــچــــه….
خاووووووئــــــووووخــــــــوووووووووخخخ…
اینا چیه؟ یه جورایی میشه گفت صوت، اما از نوع اصوات گوش و بعضن جگرخراش!
از کجا درمیآن؟ خب معلومه از تو حلق من! اولی موقع عطسههای متوالی و بیوقفه و دومی وقتی تمام مجاری گوش و حلق و بینی باهم خارخاری میگیرن و میسوزن!
کِی؟ تو فصل آلرژی: از اواخر اسفند تا اواخر خرداد. گاهی هم موقع خنک شدن هوا، اواخر شهریور.قابل توجه اینکه امسال دقیقن از ساعت ۱۲ شب تولدم یعنی ۲۴ اسفند قدمرنجه فرمودن!
ادامه نوشته را بخوانید>>
بـــــــرای اولین بار در زندهگیم تصمیم گرفتم روز تولدمو برای خودم، تو دل خودم جشن بگیرم! برای همین از چند وقت پیش جوری برنامهریزی کردم که این روز رو با تغییرات بزرگ شروع کنم؛ یه شروع تازه با رها شدن از دغدغههای کهنه و دلمه بسته، همراه با تولد آرزوها و برنامههای جدید…
هدیهی تولدم به خودم همین وبلاگ جدیده، هرچند سه چهار ماه قبل که تصمیم به اسبابکشی گرفتم، فکر این قرتیبازیها تو کلهم نبود، با اینحال ایدهی “تغییر” باعث شد از آب گلآلود ماهیگیری کنم و بندهی خدا پدرام بینوا تو این چند روز والبته بسی روزهای دیگه در طول این چندماهه چهها که نکشید از دست من تا روز تولدم همهچی آماده شه…!
به قول جناب آقای شِرک عزیز «در این قسمت فیلم» باید توضیح بدم که از همون اول پیشنهاد تملک سایت شخصی رو پدرام به من داد و بیخبر از بیسوادی مفرط و بهرهی هوشی سرشار من، مسوولیت راهاندازی و سروسامان دادن به حیاط خلوت جدید مارو به گردن گرفت و با صبر و سعهی فت و فراووون (خدا بده برکت) بار و به مقصد رسوند. خدای خیرش دهاد!
حالا بماند که یک نفر زبل خان گرامی هم به فاصلهی چند روز بعد پدرام همون پیشنهاد و ارائه کردند، و خب منم خواستم زرنگی کنم و تا راهافتادن اینجا چیزی بهشون نگم و مثلن یعنی که یعنی: سوپریزون راهبندازم! ولی دریغ که یه روز با بیاحتیاطی من، و بی حیایی ِمانیتور رسواگر قضیه لو رفت و زبل خان هم کلی از دستم ناراحت شد و …
خلاصه اینکه: خانهی جدیدم مبارک!
پس نوشت:
سعی میکنم قول بدم که از این به بعد بیشتر بخونم و اندکی هم بنویسم!