<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="0.92">
<channel>
	<title>پیمانه ناتمام</title>
	<link>http://homeirav.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Fri, 03 Feb 2012 20:06:47 +0000</lastBuildDate>
	<docs>http://backend.userland.com/rss092</docs>
	<language>fa</language>
	<!-- generator="WordPress/3.1.3" -->

	<item>
		<title>برف!</title>
		<description><![CDATA[در پشت این همه گونه‌به‌گونی، از این شاخه به آن شاخه پریدن‌های پیوسته، سر به زیر برف فروبردن‌ها&#8230; چه چیزی نهفته است جز تنهایی؟ جز دست یازیدن به پناهی که تو را از سقوط به دره دهشت‌زای سکون و تنهایی بازدارد؟ چقدر برف می‌خواهی برای فرار از نیازی که هرچه می‌جویی برآورده نمی‌شود؟ چند زمستان [...]]]></description>
		<link>http://homeirav.ir/archives/754</link>
			</item>
	<item>
		<title>هستی</title>
		<description><![CDATA[تو پشت فرمان می‌خواندی و من نگاهت می‌کردم.. لب‌های تو را تماشا می‌کردم که تند‌و‌تند تکان می‌خوردند و همراه نامجو رابطه شگفت ما و هستی را به چالش می‌کشیدند&#8230; من اما نه کار به هستی داشتم و نه آنچه که زمزمه می‌کردی. همة هستی من آن لب‌ها بود و آن نیم‌رخ معصومانه‌ای که رو به [...]]]></description>
		<link>http://homeirav.ir/archives/751</link>
			</item>
	<item>
		<title>رمنده‌های نگاه تو</title>
		<description><![CDATA[روزهای ملول و پیاپی روزهایی که بی نگاه روشن تو آغاز می‌شوند و بی نگاه روشن تو به سکون می‌رسند روزهای تلخ پر از هیاهو روزهای سرد پر از تنهایی که چشم‌هایم در اندوه شرمگنانۀ حضور بی‌نگاه تو باران می‌بارند آه از آن رمنده‌های وحشی نگاهت&#8230; &#160; &#160;]]></description>
		<link>http://homeirav.ir/archives/743</link>
			</item>
	<item>
		<title>در ستایش امید</title>
		<description><![CDATA[تلخی این روزها چه سنگین بر جان ما آوار می‌شود و شب‌ها چه بی‌خبرانه ما را در انبوهی از خاکستر رویاها و کابوس‌ها مدفون می‌کنند در این لحظه‌های فرودآمدن پیکان‌های اضطراب کدام بارقۀ امیدی هست قلب ناآرام گنجشکک درونمان را امان بخشد؟ تنها تو، تنها تویی که در این هجوم بی‌رحمانه سوی چشمانم به نگاه [...]]]></description>
		<link>http://homeirav.ir/archives/740</link>
			</item>
	<item>
		<title>کیش و مات؟ نه&#8230; پـــــــــــات!</title>
		<description><![CDATA[۱ شطرنج رو تازه یاد گرفته بودم و شوق داشتم که تندوتند بازی کنم و بیشتر یاد بگیرم. شاید دبستانی بودم یا راهنمایی، درست یادم نیست. یکی از برادرها علاقۀ عجیبی به شطرنج داشت و کس دیگه‌ای نبود که علاقه‌ای به بازی با من نشون بده. اما یه ایراد بزرگ داشت؛ یه دست بازی با [...]]]></description>
		<link>http://homeirav.ir/archives/734</link>
			</item>
	<item>
		<title></title>
		<description><![CDATA[وقتی تو رفتی، آسمان هم بغ کرده بود! چهره‌اش کبود شده بود و دلش از سنگ&#8230; کاش روزی که بازگردی باران ببارد و همۀ اشک‌های فروخوردۀ مرا یک‌جا بریزد&#8230;]]></description>
		<link>http://homeirav.ir/archives/728</link>
			</item>
	<item>
		<title>تجاوز به تناسل نیست که به له کردن حق دیگران است!</title>
		<description><![CDATA[وقتی صبح تا شب پا روی حق هم می‌گذاریم وقتی راه می‌ری تو خیابون و جلوی چشمت آب دهان و دماغ پرت می‌کنن رو زمین وقتی تو فضای بسته و باز دود سیگار و فرو می‌کنن تو حلقت وقتی تو شلوغی وسایل نقلیه عمومی هم‌جنس و ناهم‌جنس تن و بدنشونو یله می‌کنن رو تو وقتی [...]]]></description>
		<link>http://homeirav.ir/archives/723</link>
			</item>
	<item>
		<title>ما کجاییم؟</title>
		<description><![CDATA[ردیف ۶ تایی با ۶ نفر پر شد! خانمی آمد جلوی دخترک ریزنقش کنار من ایستاد و خواست که کمی «جمع‌تر» بنشیند تا جمع ما را ۷ نفره کند- رفتاری که این روزها در قطارهای مترو حق مسلم مسافران قلمداد می‌شود و اگر کسی به فشردگی و بهتر بگوییم له‌شدن رضایت ندهد، به او به [...]]]></description>
		<link>http://homeirav.ir/archives/694</link>
			</item>
	<item>
		<title>مستی پاییــــــز</title>
		<description><![CDATA[پاییز مستم می‌کند، مجنون و دل‌خون می‌کند ساده بگویم ای عجب، روحم شبیخون می‌کند افسار من گیرد به دست، با خود برد تا دوردست صهبای جان را درکشد، با خود به عالم برکشد هی هی کند در گوش دل، باد جنون‌افزای وی ساقی هزار آمد به ناز، در کلک او آیم بساز بیهوده بر آتش [...]]]></description>
		<link>http://homeirav.ir/archives/689</link>
			</item>
	<item>
		<title>دمـــــــــــــــاونـــــــــــد</title>
		<description><![CDATA[سال‌هاست که به امید لمحه‌ای از نگاه آرام تو چشم دوخته‌ام به آن سوی ابرها و چه کودکانه می‌پنداشتم جرأت نخواهم یافت تا تو را از ژرفنای رویاهایم بیرون بکشم! اکنون به سوی تو می‌شتابم و رویای آن دارم که مرا در دامان خویش بپذیری نه پذیرفتن گام‌های سنگین و پرنخوت فاتحان که راهم دهی [...]]]></description>
		<link>http://homeirav.ir/archives/685</link>
			</item>
</channel>
</rss>

