قسمت چهارم و پایانی- س ک س و تکامل روابط انسانی از نگاه اساطیری
آن چه یک رابطه ی مختص انسانی را از ارتباط غریزی متمایز می کند، نیروی عشق و دوست داشتن آگاهانه و بر مبنای شعور انتخابی انسانی ست. نیرویی ماورای غریزه که حتی از تاثیر فیزیولوژیک هورمون ها و واسطه های شیمیایی ترشح شده از مغز در لحظات تجربه ی التهابات عشقی نیز فراتر است، (۱) در روان انسانی ما وجود دارد که همیشه میل به کمال و زیبایی دارد.
روابط جنسی مبتنی بر غریزه ی صرف و اجرای عادت و آیین های قراردادی توالد و تناسل که از پدران و مادران مان به ارث برده ایم، هیچ تفاوتی با رفع نیاز غریزه ی حیوانات ندارد! اما وقتی هم زمان با آمیزش دو جسم و احساس لذت ناشی از هجوم گردش خون به قسمتی از بدن و تحریکات جسمی و فیزیولوژیکی- به دور از هر گونه استرس و عامل منفی در ذهن- جوهره ی روان و شعور انسانی دو طرف نیز متوجه یک دیگر شود، رابطه از شکل غریزی خود درآمده و تبدیل به لذتی معنوی می شود که حاصل آن موجی از آرامش روانی ( و البته جسمی) ، ادراک یکی شدن و احساس خوش بختی است.
در این میان، برخلاف آموزه های نابهنجار جامعه ی کنونی ما در برخورد با مسائل جنسی، اساطیر کهن و باورهای دینی و باستانی که نمادی از ناخودآگاه جمعی بشریت است، نگاه پرمعنا و دیگرگونه ای به این مقوله دارد. اگر کودک امروز از کشف چگونه گی به دنیا آمدنش از یک عمل مخفیانه شرمگین می شود و یا حتی وقتی برای اولین بار بی هیچ پیش زمینه ی ذهنی پدر خود را در حال انجام عمل به ظاهر خشونت آمیز با مادر می یابد و این صحنه در ناخودآگاه او به عنوان یک عقده ی روانی ریشه می دواند تا سال ها بعد در شکل ناهنجاری از روابط اجتماعی بروز یابد، در نظر نیاکان ما آمیزش جنسی زن و مرد نشانی از نقطه ی وصل نیروهای متضاد برای رسیدن به حقیقت وحدت و پرستش معنای هستی بوده است.
اگر باور داشته باشیم که در کل عالم هستی، تمامی اشکال وجود از کنش و واکنش دینامیک بین اضداد به وجود آمده، اهمیت پدیده ی زایش و باروری موجودات بیش از گذشته بر ما آشکار می شود. فلاسفه شرقی و غربی همه گی بر این باورند که پیدایش و بقای جهان هستی بر مبنای نیروهای متضاد استوار بوده و هست.
«یکی از قطبیت های اصلی در زندگی، قطبیت بین وجوه رجولیت و انوثیت سرشت بشری است. عینا همان احساسی که ما در رابطه با قطبیت خوب و بد یا زندگی و مرگ داریم، گرایشی هم به احساس ناراحتی از مردانگی و زنانگی خودمان داریم و از این رو به یکی از این دو امتیاز و اولویتی می دهیم. جامعه غربی از رجولیت بیش از انوثیت جانبداری کرده است و به جای آنکه شخصیت هر مرد یا زن را برآیندی از کشمکش نیروها و آثار طبیعی نر و ماده بشناسد یک نظام استاتیک برقرار کرده که در آن تمام مردان مذکر و تمام زنان مونث فرض شده اند…»(2)
دو قطب متضاد طبیعت در نگاه چینی ها به «یین» و «یانگ» موسوم اند.
«… یین نمودار تاریکی، پذیرایی، انوثیت و عنصر مادری ]و نماد زمین[ مجسم می شد...» و «یانگ مظهر قدرت، رجولیت و نیروی خلاقه و وابسته به آسمان به شمار می رفت...» (3)

کشفیات آلترناتیو دانشمندان فیزیک معاصر مبنی بر وجود تضاد و دوگانه گی در ماهیت مورد شناخت بشری درباره ذرات عالم ( به طور مثال ماهیت دوگانه ی موجی و ذره ای بودن ماده و یا هم ارزی ماده و انرژی) از طریق روش های علمی بر باورهای اساطیری صحه می گذارند. در همین گذار، خواندن کتاب « تائوی فیزیک» نوشته فریتیوف کاپرا و ترجمه ی مهندس حبیب الله دادفرما که توسط سازمان انتشارات کیهان (!) چاپ شده را به همه ی علاقه مندان به هم آوایی فیزیک و فلسفه توصیه می کنم.
«برای عامه هندوها معمولی ترین روش نزدیک شدن به خدا پرستش او در شکل رب النوع یا ربة النوع شخصی است... شیوا به عنوان رقاص کیهانی، رب النوع آفرینش و نابودسازی است که از طریق رقصش توازن بی پایان جهان را حفاظت می کند... شاکتی یا (خدا مادر)... که ربة النوع نمونه یا سرمشق است.... [که] به صورت زوجه شیوا نیز جلوه گر می شود و در مجسمه های معابد با عظمت و پرشکوه هند به گونه ای شهوانی که پرتوی از التذاذ نفسانی خارق العاده است و نظیر آن در تمام آثار هنری غرب بکلی ناشناخته است، با شیوا هم آغوش است.»

مجسمه سنگی در خاجوراهو در هندوستان متعلق به ۱۰۰۰ سال پیش از میلاد مسیح
«در مذهب برهمایی برخلاف بیشتر مذاهب غربی هرگز از لذات نفسانی جلوگیری نشده است، زیرا به بدن همیشه همانند جزئی از کل وجود انسانی نگریسته می شده است نه به عنوان چیزی جدا از روح …»
«هنگامی که مردی زوجه خویش را در آغوش کشیده است از درون و برون هیچ نمی داند. به همین نحو وقتی که این شخص در آغوش روح هوشیار و آگاه جای گرفته است، در عالم بی خبری از درون و بیرون است.» (4)
«در شاخه تانتری مذهب بودایی، قطبیت نر/ ماده غالبا به کمک نمادهای جنسی به نمایش گذاشته می شود و عقل دراکه به گونه صفت مونث و انفعالی فطرت بشری، عشق و شفقت به مثابه صفت مذکر و فعال، و اتحاد این دو در جریان تنویر افکار به وسیله هم آغوشی جنسی و هیجان آمیز خدایان مذکر و مونث ساختگی نمایش داده می شود. متصوفین شرقی ثابت می کنند که این گونه اتحاد وجوه مونث و مذکر انسان فقط می تواند در سطح بالاتری از هوشیاری به تجربه درآید. یعنی در سطحی که در آن جا قلمرو اندیشه و زبان مغلوب بوده و تمام اضداد همچون واحدی دینامیک پدیدار می شوند.» (5)
پاورقی:
(۱): یادش به خیر، یه دوست خیلی خوب از ۱۰ قرن قبل از میلاد قول داده که مقاله ی جالبی که دراین موضوع خونده به من هم بده تا فیض ببرم! امیدوارم اگه خدای ناکرده یه سری اینجا زد، یه کمی به خودش زحمت بده و دفعه ی بعدی که دیدمش مقاله رو به ام بده تا من هم چکیده شو بپستم این جا!
(۲): نقل از کتاب تائوی فیزیک، چاپ چهاردهم، پائیز ۱۳۷۵، صفحه ۱۵۳
(۳) : همان کتاب، صفحه ۱۱۴
(۴): همان کتاب، صفحات ۹۶ و ۹۸
(۵) : همان کتاب، صفحه ۱۵۵
آخر نوشت : توضبح این که موضوع روابط جنسی انسان در آیینه ی اساطیر خیلی گسترده تر و جالب تر از این پست کوتاه و اجمالی ست. چه بسا که موضوع اصلی این شبه مقاله نیز خیلی عمیق تر از آن است که در یک یا چند پست وبلاگی به آن اشاره کرد. قصد من تنها تلنگری بود و بس!