• سقط!

    ۲

    احساس می‌کنم آبستن حرف شده‌ام، حرفی برای گفتن یا نوشتن؛ پس از دیرزمانی که در گرماگرم روزمرگی‌ها و چالش‌های پرافت‌وخیز زندگی از گفت‌وگوهای درونی‌ام دور مانده‌ام. تکانش واژه‌های تکوین‌یافته بر دیواره‌های زهدان ذهنم را می‌شنوم و کاهلانه بر بستر رویاهای فراموش‌شده می‌خزم. حس نوشتن مثل شاخه‌های پیچ‌واپیج، مشتاق و امیدوار، بر دیوار سنگی‌ خیال می‌خزد و طراوت جوانه‌های نورسته‌اش را به رخم می‌کشد.

    همیشه همین‌طور بوده است. در اوج دردمندی و آوار غم‌گنانه‌ی ناکامی‌های زندگی، ناگهان دچار شوریدگی شگرفی می‌شوم و در خلسه‌ی واسازی رویاها و اوهام خویش شناور می‌مانم. به‌گمانم چنین میلی ریشه در یک واکنش جبرانی دارد که در برابر فروریزش توانم در رویارویی با هیولای واقعیت‌های زندگی سربر می‌آرد و مرا از واپاشی تمام بازمی‌دارد- آن‌گاه که در برابر آماج پیکان‌های زهرآلود از هر سوی به وادادگیِ بیهوده‌ای تن می‌دهم، در گریز از ایستادگی.

    دیر شده است شاید! برای پیوستگی در پایداری. کاش می‌توانستم آن سان که دوست دارم، آن‌ گونه که از لذت زایش و رهایی از بار واژه‌ها آسوده شوم، با تو سخن بگویم. اما گویی این‌بار هم باید به سقطی دیگر تن دهم و گلویم را به بغضی بی‌سرانجام بسپارم…

  • برگشتم!

    ۱

    دلم تنگ شده بود برای این‌جا…

    تمام این مدت که دیتابیس وبلاگکم مشکل پیدا کرده بود، دلم تنگ بود برای نوشتن. هر بار موضوعی به ذهنم می‌رسید که دلم می‌خواست بنویسمش. کلمه‌ها و جمله‌ها تو ذهنم می‌چرخیدند و شکل می‌گرفتند، اما مجالی برای ثبتش پیدا نمی‌شد. تا این‌که به لطف دوست گلم نوید دوباره پا گرفت. هرچند هنوز یه چیزایی هست که باید تغییرش بدم تا بشه همون که می‌خوام.

     

  • گوش یا زبان؟!

    ۰

    اخلاق ممتازی داریم ما ایرانی‌ها: تا یکی می‌آد یه چیزی بگه، بی‌خبر از قسمت دوم و سوم و شاید چهارم کلامش یا حتی گوشه‌ای کوچیک از ذهنش، شروع می‌کنیم به نقد و مؤاخذه و سرزنش‌اش. اسمشم می‌گذاریم دلسوزی! انگار اون بدبخت هیچ بهره‌ای از عقل و شعور نبرده و این ماییم که باید به هر شکلی که شده هدایت مغز پوشالی‌شو به‌دست بگیریم و از خطر‌های مسیر نگهش داریم. بعد می‌بینی گوینده چنان در مخمصه می‌افته که به‌ناچار رشته رو گم می‌کنه و برای دفاع از خودش حرف‌های صدمن‌یه‌غازی می‌زنه که اوضاع رو بدتر می‌کنه…

    می‌خوام بگم از قدیم و ندیم گفتن وقتی کسی حرف می‌زنه گوش آدم باید فعال باشه و زبانش در کام. ببینه طرف چی می‌خواد بگه، اصلا هدفش از بیخ‌وبن چی بوده: مشورت، درددل، اطلاع‌رسانی، …؟! بعد ما نتراشیده و نخراشیده پابرهنه می‌پریم وسط حرف آدما و از لب باز کردن پشیمونشون می‌کنیم به مثال …!

    این‌طوری می‌شه که آدم‌ها آروم‌آروم شروع می‌کنند به حصارکشیدن دور خودشون و قیچی‌کردن حرف‌ها و درددل‌هاشون. عادت می‌کنند به تنهایی و خودخوری…

    نکنیم این کارا رو خب!

  • عوضی-۱

    ۲

    یکی از ویژگی‌های بارزی که در صدای بعضی خوانندگان زن مثل سیما بینا، شانیا تواین و لارا فابیان دوست دارم، جسارت در رهاکردن صدا در آوازشان است. شنیده‌ام که در دو چیز باید جسارت داشت: عشق و آشپزی. ضمن تأیید این جملۀ قصار و عمل به‌آن، مورد آواز را هم به آن اضافه می‌کنم! این خصوصیت به آدم احساس اطمینان و رهایی می‌دهد. سبب می‌شود که هنگام گوش‌کردن به موسیقی حس پرواز تمام وجودت را دربر بگیرد و برای لحظاتی هم که شده طعم خنک و مطبوع آزادی را مزمزه کنی. مثلا با دیدن این کلیپ از شانیا، با آن دیوانه‌بازی‌ها و شورونشاط کودکانه‌اش، اسمش را گذاشته بودم «عشق دوران چهل سالگی‌ من، اگر مرد بودم!» البته این علاقه ریشه در میل جنون‌آمیز و دیرینۀ من به جیغ کشیدن دارد: یادم هست ده یا یازده ساله بودم که گاهی به سرم می‌زد بروم روی بالکن و یک‌سره جیغ بکشم! با آخرین صدایی که می‌شد از گلو درآورد، با انواع تن‌های زیر و بم. آخ که چه لذتی داشت، مخصوصا وقتی کسی نبود که یادآوری کند صدایم تا سر کوچه می‌رود و احیانا همۀ مردهای همسایه آن‌ را می‌شوند یا مرا متهم به دیوانگی و کسر عقل کند.

    این تغییردادن لحن و تن صدا را خیلی دوست داشتم. از آنجاکه عاشق یادگیری لهجه‌ها و زبان‌های مختلف بودم، وقت‌هایی می‌شد که با صدای بلند کلمات بی‌معنا و پرت‌وپلا را مثلا به زبان‌های ایتالیایی، فرانسه یا آلمانی با تأکید بر حروف و صداها و لحن ویژۀ هر زبان بلغور می‌کردم. جالب این‌جاست که مقر اصلی تمرین‌هایم بالکن بود، همان‌جایی که تا به ‌امروز دوست‌داشتنی‌ترین قطعۀ خانه برایم بوده و هست و خواهد بود و الخ. مخصوصا در روزهای آخر اسفند و اوایل فروردین که آفتاب ملایم و دل‌چسب روی صورتم می‌نشست و بعد از چند دقیقه پوستم را می‌سوزاند و مجبور می‌شدم تا هم‌گام با خورشید عالم‌تاب در طول بالکن سر بخورم. یادش به‌خیر با گستاخی تلاش می‌کردم برای یکی دوثانیه هم که شده بر قرص درخشان خورشید خیره شوم و نمی‌دانستم که با هر یک ثانیه تجاوز به حریم سوزانش بخشی از سلول‌های شبکیه به دیار عدم فرستاده می‌شوند! تازه یک کار مازوخیستی دیگر هم از من سر می‌زد که البته بین هم‌نسل‌های ما درد مشترکی به‌شمار می‌آمد: سوزاندن پوست دست با کمک ذره‌بین و یه مشت آفتاب مفت. زیر آفتاب می‌نشستم و پاهایم را بند می‌کردم لای نرده‌ها و با صدای بلند درس می‌خواندم. یعنی بیشتر از این‌که حواسم به خود درس جمع شود، پی تنظیم لحن و زمان‌بندی مناسب در عوض‌کردن لهجه‌های مختلف روی متن می‌چرخید. هر بند کتاب را به یک لهجه می‌خواندم: آذری، گیلانی، اصفهانی، یزدی، مشهدی (که خیلی کم بلد بودم) و جنوبی. لطف ماجرا دقیقا در لحظاتی بود که به یک‌باره لهجه عوض می‌شد. این رسم تا دورۀ دانشگاه هم ادامه یافت و متون تخصصی پر از اصطلاحات علمی به گویش‌های مختلف ادا می‌شد.

    عادت دادکشیدن من در کلاس پنجم در نطفه خفه شد! به سرماخوردگی شدیدی دچار شدم که تارهای صوتی حنجره‌ام را در خاموشی فرو برد. هفتۀ اول فقط لب‌هایم تکان می‌خورد و بعد آرام‌آرام صدایی همراه با خس‌خس از گلویم بیرون ‌آمد و چند ماه طول کشید تا صدایم برگشت، اما تا مدت‌های مدید نتوانستم جیغ بکشم. بال پروازم زخمی شده بود و احساس می‌کردم چیزی در من تمام شده است که هیچ‌گاه برنخواهد گشت. تلخ‌ترین اثری که گرفتگی صدا بر من گذاشت، محرومیت از روخوانی کتاب‌های درسی در کلاس بود. معلم کلاس پنجم‌ از همان روز اول مدرسه، که به‌ آن روز کلاس‌بندی می‌گفتیم، برخلاف قد بلندم مرا در نیمکت اول کنار میز خودش نشاند و بدون استثنا قبل از شروع هر درس تازه می‌گفت: وارسته، از روی درس بخون تا بعدش توضیح بدم. وقتی صدایم گرفت، برایم جانشین نابجایی گذاشت و با شوخی (که برایم تلخ‌تر و جانسوزتر از شوکران بود) گفت: دیگه نمیشه رو تو حساب کرد!

    رهاکردن صدا در آواز را خودم هم آزموده‌ام. یکی از لذت‌بخش‌ترین خاطره‌هایم برمی‌گردد به آن سفر تاریخی و پرماجرای اصفهان با بچه‌های دانشگاه که در طول سفر ته اتوبوس آواز می‌خواندیم و خوش بودیم. با خودم نوار کاست محبوبم را، که واقعا ازهرچمن گلی بود، برداشته بودم. ترانه‌ها و تصنیف‌هایی از بنان، هایده، پروین، مرضیه، دلکش، ویگن و حتی Cher داشت. اول سفر رادیو برای خودش یکه‌تازی می‌کرد اما وقتی حوصلۀ بچه‌ها به سرآمد، زمزمه‌های اعتراض و درخواست برای پخش ترانه‌های غیرمجاز بلند شد. من هم که مثلا مسئول روابط عمومی بودم، شروع کردم به رأی‌گیری تا ببینم نظر اکثریت چیست. همۀ اتوبوس راضی شدند به‌جز دخترعموی مؤسس انجمن که آخوندزادۀ قمی بود و پایش را در یک کفش کرده بود که گناه دارد و من نمی‌خواهم گوش بدهم و ال و بل! کنارش نشستم و با شیوه‌های ناب گفت‌وگوی تمدنی مجابش کردم که قانون دموکراسی را بپذیرد و از در آشتی با سلیقۀ اکثریت درآید. بعد نوبت رسید به راضی کردن رانندۀ محترم که می‌ترسید پخش‌کردن اصوات شیطانی بعدها گریبانش را در بخش مالی-اداری دانشگاه بگیرد. سرانجام، دموکرات‌ها پیروز شدند غافل از این‌که در بازی‌های سیاسی، تودۀ مردم فریب می‌خورند و این‌چنین شد که تا چند ساعت کاست محبوب شخص خودم طلایه‌دار میدان بود!

    پربسامدترین آواز ترانۀ «ساغر مستی» هایده و «چشمات چه مهربونه» پروین بود. یادم هست آن بخشی از «ساغر مستی» که با بلندترین صدا «تنهاترین تنها منم/ سرگشتۀ رسوا منم…» را می‌خواندم (و حسابی صدا را رها کرده بودم) ناگهان اتوبوس ساکت شد و استاد گرامی از صندلی ردیف اول ناگهان سرش را به عقب برگرداند تا ببیند چه کسی چرتش را با صدایی مهیب پاره کرده است…

    دلم جسارت فریاد کشیدن می‌خواهد در گلوگاه تنگی که از هر سوی پیکان تشویش به‌رویم زبانه می‌کشد. دلم می‌خواهد رها شوم و پرواز کنم در پهنۀ بی‌کران دلت و آرام گیرم در سفری طولانی در عمق چشمانت، مبهوت و خاموش، و همۀ رویاهای کودکی‌ام را در پیله‌ای که به دستان تو شکافته می‌شود جا بگذارم…

    پ.ن: هرکس دلیل نامگذاری این پست  و دسته رو فهمید، جایزه داره! یوهاها . کاندید جایزه: سینتیا!

  • بادکنک‌های خیال

    ۷

    نشسته‌ام زل زده‌ام به صفحۀ نمایش «لف تافی» و آدامس خرسی را که دیشب صاحب قنادی به جای پول خرد داد، با جدیت می‌جوم و بادکنک‌های بزرگ درست می‌کنم که بعضی‌شان تا نوک دماغم می‌رسند. سرم بازار مسگرهاست. به همه چیز فکر می‌کنم و هیچ یک از سوزن‌ها و جوالدوزهایی را که زندگی به پیکرم می‌زند، از قلم نمی‌اندازم. به وضع نابسامان خودم و فلانی فکر می‌کنم، به همۀ کارهایی که کرده‌ام برای ملت و پولش را نگرفته‌ام، به دوستانی که خبر گرفتاری‌های ریزودرشتشان را می‌شنوم و فقط افسوس و افسوس. یاد امتحان ویراستاری امروز صبح می‌افتم که بیست‌ویک سؤال تشریحی داشت و یکی از سؤال‌هایش تاریخچۀ رسم‌الخط فارسی بود که فقط اگر مقدمۀ چندصفحه‌ای جناب حداد ناعادل را در «دستور خط فارسی» خوانده بودی می‌توانستی برای این سؤال خوب ببافی. عذاب وجدان گلویم را سخت می‌فشارد وقتی یادم می‌آید که صبح در قطار دخترک با چهره‌ای جدی و حتی اخم‌آلود سرش را صاف می‌کند در جزوۀ من و با دقت دستور ویرایش جدول و نمودار را می‌خواند. هرچه نگاهش می‌کنم که بفهمد من چقدر از این کار بدم می‌آید، از کار مهم خود فارغ نمی‌شود. یک آن با خودم می‌گویم بهتر است حالا که کسی پیدا شده که در این بازار آشفته به چنین دانش به‌دردنخوری علاقه‌مند است، قید جزوه را بزنم و دودستی تقدیمش کنم تا شاید به کار دنیای او و آخرت من بیاید. اما حرص و آز بشری دستم را می‌گیرد و مرا از این کار خیر بازمی‌دارد. سرانجام، به این بسنده می‌کند که جزوه را طوری بگیرم که ایشان با کمال آسودگی به مطالعۀ خویش بپردازند و خود به‌ناچار به درودیوار قطار خیره می‌شوم.

    خیال می‌کنم یاد کردن از خاطره‌ای کوتاه می‌تواند تا لحظاتی نیش سوزن‌ها را تسکین دهد اما زهی خیال باطل! دوباره یاد دوستانم می‌افتم و بعد مادر عزیزتر از جانم که چند شب پیش با غور کردن در احوالات زندگی شغلی من (و البته احساسی به حذف قرینه) دچار کولیت عصبی شده بود. قلبم تیر می‌کشد از حرف خواهر تازه دیسک-عمل‌کرده‌ام که خبر از تشخیص روماتیسم خفیف به‌دستان حاذق پزشک محترمشان می‌داد. جریان سیال ذهن ناگاه گرده‌ام را می‌گیرد و پرتم می‌کند به سیاه‌چاله‌ای که یک سال‌ونیم تمام به‌اندازۀ ده اسب بارکش راهوار کار کردم و از جان مایه گذاشتم و …

    بله بله، می‌دانم که همین الان‌هاست که غرق شوم. با جهشی خودم را بیرون می‌کشم و به یاد کودکی تلاش می‌کنم تا با چسب بزاق و به‌همت ضربه‌های محکم نقش کاغذ آدامس خرسی را روی دستم بنشانم. اما دریغ از یک لکۀ کم‌رنگ! وای بر ما که حتی حنای سرطان‌زایمان هم رنگی ندارد. پس دوباره دل خوش می‌کنم به بادکنک‌هایی که خیال آدم را کش می‌دهد. فکّ بیچاره‌ام خسته شده اما اندازۀ بادکنک‌هایی که با آدامس درست می‌کنم از دماغم تجاوز نمی‌کند. به مکاشفه‌ای ژرف دست می‌یازم: در روزهای خوش کودکی که همۀ آدامس‌های بازار را برای ساختن بادکنک‌ها می‌آزمودم، خیالم هنوز آلوده به دنیای پلید ناکامی‌ها و دردهای زندگی نشده بود و خوب کش می‌آمد. مثل همین آدامس خرسی و آدامس فیفا۹۰ که رکورددار میدان بودند و پهنای صورت آدم را می‌پوشاندند. خیال امروز هم مثل آدامسش بی‌خاصیت است.

    با همۀ این‌ها و همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــۀ آن‌هایی که ناگفته می‌مانند، من آدمی هستم که کورسوی امیدواری را چون گوهری یک‌دانه می‌ستایم و در برابر آماج سوزن‌ها و جوالدوزهای زندگی نگاه می‌دارمش. هنوز هم وقتی پروانه‌های سفید را می‌بینم، از شوق جیغ می‌کشم و به‌شان سلام می‌کنم؛ ماه را که در سینۀ آسمان می‌بینم از ته دل لبخند می‌زنم؛ نگذاشته‌ام که اختیار غده‌های اشک‌سازم به دست نااهل عقل و منطقم بیفتد و نمی‌گذارم آن کودکی را که همیشه در رویاهایم می‌بینم، به دنیای پر از حرص و دروغ آدم‌بزرگ‌ها آلوده شود.

    تا زندگی هست، زندگی می‌کنم و لحظه‌لحظۀ زنده‌ بودن را با همۀ هستی خود می‌ستایم و بزرگ‌ترین درسی را که از آن آموخته‌ام فریاد می‌کنم:

    احترام به انسان بودن یک‌دیگر

Page 3 of 25«12345»1020...Last »