یکی از ویژگیهای بارزی که در صدای بعضی خوانندگان زن مثل سیما بینا، شانیا تواین و لارا فابیان دوست دارم، جسارت در رهاکردن صدا در آوازشان است. شنیدهام که در دو چیز باید جسارت داشت: عشق و آشپزی. ضمن تأیید این جملۀ قصار و عمل بهآن، مورد آواز را هم به آن اضافه میکنم! این خصوصیت به آدم احساس اطمینان و رهایی میدهد. سبب میشود که هنگام گوشکردن به موسیقی حس پرواز تمام وجودت را دربر بگیرد و برای لحظاتی هم که شده طعم خنک و مطبوع آزادی را مزمزه کنی. مثلا با دیدن این کلیپ از شانیا، با آن دیوانهبازیها و شورونشاط کودکانهاش، اسمش را گذاشته بودم «عشق دوران چهل سالگی من، اگر مرد بودم!» البته این علاقه ریشه در میل جنونآمیز و دیرینۀ من به جیغ کشیدن دارد: یادم هست ده یا یازده ساله بودم که گاهی به سرم میزد بروم روی بالکن و یکسره جیغ بکشم! با آخرین صدایی که میشد از گلو درآورد، با انواع تنهای زیر و بم. آخ که چه لذتی داشت، مخصوصا وقتی کسی نبود که یادآوری کند صدایم تا سر کوچه میرود و احیانا همۀ مردهای همسایه آن را میشوند یا مرا متهم به دیوانگی و کسر عقل کند.
این تغییردادن لحن و تن صدا را خیلی دوست داشتم. از آنجاکه عاشق یادگیری لهجهها و زبانهای مختلف بودم، وقتهایی میشد که با صدای بلند کلمات بیمعنا و پرتوپلا را مثلا به زبانهای ایتالیایی، فرانسه یا آلمانی با تأکید بر حروف و صداها و لحن ویژۀ هر زبان بلغور میکردم. جالب اینجاست که مقر اصلی تمرینهایم بالکن بود، همانجایی که تا به امروز دوستداشتنیترین قطعۀ خانه برایم بوده و هست و خواهد بود و الخ. مخصوصا در روزهای آخر اسفند و اوایل فروردین که آفتاب ملایم و دلچسب روی صورتم مینشست و بعد از چند دقیقه پوستم را میسوزاند و مجبور میشدم تا همگام با خورشید عالمتاب در طول بالکن سر بخورم. یادش بهخیر با گستاخی تلاش میکردم برای یکی دوثانیه هم که شده بر قرص درخشان خورشید خیره شوم و نمیدانستم که با هر یک ثانیه تجاوز به حریم سوزانش بخشی از سلولهای شبکیه به دیار عدم فرستاده میشوند! تازه یک کار مازوخیستی دیگر هم از من سر میزد که البته بین همنسلهای ما درد مشترکی بهشمار میآمد: سوزاندن پوست دست با کمک ذرهبین و یه مشت آفتاب مفت. زیر آفتاب مینشستم و پاهایم را بند میکردم لای نردهها و با صدای بلند درس میخواندم. یعنی بیشتر از اینکه حواسم به خود درس جمع شود، پی تنظیم لحن و زمانبندی مناسب در عوضکردن لهجههای مختلف روی متن میچرخید. هر بند کتاب را به یک لهجه میخواندم: آذری، گیلانی، اصفهانی، یزدی، مشهدی (که خیلی کم بلد بودم) و جنوبی. لطف ماجرا دقیقا در لحظاتی بود که به یکباره لهجه عوض میشد. این رسم تا دورۀ دانشگاه هم ادامه یافت و متون تخصصی پر از اصطلاحات علمی به گویشهای مختلف ادا میشد.
عادت دادکشیدن من در کلاس پنجم در نطفه خفه شد! به سرماخوردگی شدیدی دچار شدم که تارهای صوتی حنجرهام را در خاموشی فرو برد. هفتۀ اول فقط لبهایم تکان میخورد و بعد آرامآرام صدایی همراه با خسخس از گلویم بیرون آمد و چند ماه طول کشید تا صدایم برگشت، اما تا مدتهای مدید نتوانستم جیغ بکشم. بال پروازم زخمی شده بود و احساس میکردم چیزی در من تمام شده است که هیچگاه برنخواهد گشت. تلخترین اثری که گرفتگی صدا بر من گذاشت، محرومیت از روخوانی کتابهای درسی در کلاس بود. معلم کلاس پنجم از همان روز اول مدرسه، که به آن روز کلاسبندی میگفتیم، برخلاف قد بلندم مرا در نیمکت اول کنار میز خودش نشاند و بدون استثنا قبل از شروع هر درس تازه میگفت: وارسته، از روی درس بخون تا بعدش توضیح بدم. وقتی صدایم گرفت، برایم جانشین نابجایی گذاشت و با شوخی (که برایم تلختر و جانسوزتر از شوکران بود) گفت: دیگه نمیشه رو تو حساب کرد!
رهاکردن صدا در آواز را خودم هم آزمودهام. یکی از لذتبخشترین خاطرههایم برمیگردد به آن سفر تاریخی و پرماجرای اصفهان با بچههای دانشگاه که در طول سفر ته اتوبوس آواز میخواندیم و خوش بودیم. با خودم نوار کاست محبوبم را، که واقعا ازهرچمن گلی بود، برداشته بودم. ترانهها و تصنیفهایی از بنان، هایده، پروین، مرضیه، دلکش، ویگن و حتی Cher داشت. اول سفر رادیو برای خودش یکهتازی میکرد اما وقتی حوصلۀ بچهها به سرآمد، زمزمههای اعتراض و درخواست برای پخش ترانههای غیرمجاز بلند شد. من هم که مثلا مسئول روابط عمومی بودم، شروع کردم به رأیگیری تا ببینم نظر اکثریت چیست. همۀ اتوبوس راضی شدند بهجز دخترعموی مؤسس انجمن که آخوندزادۀ قمی بود و پایش را در یک کفش کرده بود که گناه دارد و من نمیخواهم گوش بدهم و ال و بل! کنارش نشستم و با شیوههای ناب گفتوگوی تمدنی مجابش کردم که قانون دموکراسی را بپذیرد و از در آشتی با سلیقۀ اکثریت درآید. بعد نوبت رسید به راضی کردن رانندۀ محترم که میترسید پخشکردن اصوات شیطانی بعدها گریبانش را در بخش مالی-اداری دانشگاه بگیرد. سرانجام، دموکراتها پیروز شدند غافل از اینکه در بازیهای سیاسی، تودۀ مردم فریب میخورند و اینچنین شد که تا چند ساعت کاست محبوب شخص خودم طلایهدار میدان بود!
پربسامدترین آواز ترانۀ «ساغر مستی» هایده و «چشمات چه مهربونه» پروین بود. یادم هست آن بخشی از «ساغر مستی» که با بلندترین صدا «تنهاترین تنها منم/ سرگشتۀ رسوا منم…» را میخواندم (و حسابی صدا را رها کرده بودم) ناگهان اتوبوس ساکت شد و استاد گرامی از صندلی ردیف اول ناگهان سرش را به عقب برگرداند تا ببیند چه کسی چرتش را با صدایی مهیب پاره کرده است…
دلم جسارت فریاد کشیدن میخواهد در گلوگاه تنگی که از هر سوی پیکان تشویش بهرویم زبانه میکشد. دلم میخواهد رها شوم و پرواز کنم در پهنۀ بیکران دلت و آرام گیرم در سفری طولانی در عمق چشمانت، مبهوت و خاموش، و همۀ رویاهای کودکیام را در پیلهای که به دستان تو شکافته میشود جا بگذارم…
پ.ن: هرکس دلیل نامگذاری این پست و دسته رو فهمید، جایزه داره! یوهاها . کاندید جایزه: سینتیا!