• تجاوز به تناسل نیست که به له کردن حق دیگران است!

    ۷

    وقتی صبح تا شب پا روی حق هم می‌گذاریم

    وقتی راه می‌ری تو خیابون و جلوی چشمت آب دهان و دماغ پرت می‌کنن رو زمین

    وقتی تو فضای بسته و باز دود سیگار و فرو می‌کنن تو حلقت

    وقتی تو شلوغی وسایل نقلیه عمومی هم‌جنس و ناهم‌جنس تن و بدنشونو یله می‌کنن رو تو

    وقتی از هر گذرگاهی که از سمت راستت حرکت می‌کنی همه، طلبکارانه، از روبه رو میان تو شیکمت

    وقتی عطر تند رهگذران شقیقه‌هاتو به درد میاره و تا به خودت میای بوی تند فاضلاب از لای دریچه‌های آهنی کف پیاده‌رو تا روده‌هات نفوذ می‌کنه

    وقتی خستگی‌ها، ناکامی‌ها و خشم فروخورده‌مونو به‌راحتی با یه لحن یا ژست بدترکیب به آدم‌های اطرافمون قی می‌کنیم

    وقتی دق‌دلی روزگار و با انتقام‌‌گرفتن از دیگری خالی می‌کنیم

    وقتی ………

    داریم به هم تجاوز می‌کنیم! به همین سادگی…

     

  • ما کجاییم؟

    ۹

    ردیف ۶ تایی با ۶ نفر پر شد! خانمی آمد جلوی دخترک ریزنقش کنار من ایستاد و خواست که کمی «جمع‌تر» بنشیند تا جمع ما را ۷ نفره کند- رفتاری که این روزها در قطارهای مترو حق مسلم مسافران قلمداد می‌شود و اگر کسی به فشردگی و بهتر بگوییم له‌شدن رضایت ندهد، به او به دیده آدمی پست و خودخواه می‌نگرند. خانم محترم هنوز ننشسته با حالتی نیمه‌آمرانه گفت: «نمی‌خوای بلند شی؟» سرم را از روی کتاب بلند کردم و با تعجب نگاه کردم و دخترک را دیدم که ۱۲-۱۳ ساله بود و لباس مندرسی به تن داشت. بی‌آن‌که چیزی بگوید، بلند شد و رفت. بدون هیچ تأملی رو کردم به خانم و گفتم: «چرا باید بلند بشه که شما بشینید؟!» با کمال خونسردی و اطمینان پاسخ داد: «چون گداست!» باورم نمی‌شد روزی به چنین تفکری بربخورم. صاف توی صورتش نگاه کردم و گفتم: «ولی آدمه، نیست؟» چشمانش از تندی لحن و نگاه من گرد شد و حالت چهره‌اش از بی‌تفاوتی و نخوت برگشت: «خانم چی می‌گی؟ این از صبح تا شب راه می‌ره و پول درمیاره از راه گدایی. معلومه که اولویت با ماست.» و غرولندکنان که: «مدافع حقوق بشر شده واسه ما!»

    لال شدم دیگر. چه می‌توانستم بگویم؟ به نشستگان روبه‌رویم نگاه کردم و تنها خانم میانسالی را دیدم که تا چشم‌درچشم من شد، سرش را به نشانه تکفیر او تکان داد. آیا باید به این گفت‌وگو ادامه می‌دادم تا همه چیز را به ابتذال بکشانیم؟ چه می‌توان کرد در برابر چنین باوری؟ شاهزاده کیست؟ گدا کدام است؟… سرم را انداختم پایین و خواستم تا کتاب‌خواندن را ادامه دهم، اما چند دقیقه‌ای به درازا کشید تا از تربیت وحشیگری انسانی به تربیت احساساتِ گوستاو فلوبر بازگردم!

  • مستی پاییــــــز

    ۰

    پاییز مستم می‌کند، مجنون و دل‌خون می‌کند

    ساده بگویم ای عجب، روحم شبیخون می‌کند

    افسار من گیرد به دست، با خود برد تا دوردست

    صهبای جان را درکشد، با خود به عالم برکشد

    هی هی کند در گوش دل، باد جنون‌افزای وی

    ساقی هزار آمد به ناز، در کلک او آیم بساز

    بیهوده بر آتش زنم، تدبیر بر کامش زنم

    پرده ز رویش برکنم، بر منبرش مِی افکنم

    پاییز! جانم می‌رود، از دل قرارم می‌رود

    بر صحبت سودای دل، از کف نهانم می‌رود

    پاییز مستم می‌کند، مجنون و دل‌خون می‌کند

    ساده بگویم ای عجب، روحم شبیخون می‌کند

  • دمـــــــــــــــاونـــــــــــد

    ۸

    سال‌هاست که به امید لمحه‌ای از نگاه آرام تو

    چشم دوخته‌ام به آن سوی ابرها

    و چه کودکانه می‌پنداشتم جرأت نخواهم یافت تا تو را از ژرفنای رویاهایم بیرون بکشم!

    اکنون به سوی تو می‌شتابم

    و رویای آن دارم که مرا در دامان خویش بپذیری

    نه پذیرفتن گام‌های سنگین و پرنخوت فاتحان

    که راهم دهی در خلسه جادویی سکوت‌ات

    به نیمه‌شبان…

  • سقط!

    ۲

    احساس می‌کنم آبستن حرف شده‌ام، حرفی برای گفتن یا نوشتن؛ پس از دیرزمانی که در گرماگرم روزمرگی‌ها و چالش‌های پرافت‌وخیز زندگی از گفت‌وگوهای درونی‌ام دور مانده‌ام. تکانش واژه‌های تکوین‌یافته بر دیواره‌های زهدان ذهنم را می‌شنوم و کاهلانه بر بستر رویاهای فراموش‌شده می‌خزم. حس نوشتن مثل شاخه‌های پیچ‌واپیج، مشتاق و امیدوار، بر دیوار سنگی‌ خیال می‌خزد و طراوت جوانه‌های نورسته‌اش را به رخم می‌کشد.

    همیشه همین‌طور بوده است. در اوج دردمندی و آوار غم‌گنانه‌ی ناکامی‌های زندگی، ناگهان دچار شوریدگی شگرفی می‌شوم و در خلسه‌ی واسازی رویاها و اوهام خویش شناور می‌مانم. به‌گمانم چنین میلی ریشه در یک واکنش جبرانی دارد که در برابر فروریزش توانم در رویارویی با هیولای واقعیت‌های زندگی سربر می‌آرد و مرا از واپاشی تمام بازمی‌دارد- آن‌گاه که در برابر آماج پیکان‌های زهرآلود از هر سوی به وادادگیِ بیهوده‌ای تن می‌دهم، در گریز از ایستادگی.

    دیر شده است شاید! برای پیوستگی در پایداری. کاش می‌توانستم آن سان که دوست دارم، آن‌ گونه که از لذت زایش و رهایی از بار واژه‌ها آسوده شوم، با تو سخن بگویم. اما گویی این‌بار هم باید به سقطی دیگر تن دهم و گلویم را به بغضی بی‌سرانجام بسپارم…

Page 3 of 26«12345»1020...Last »