• دل‌تنگی

    ۲

    سه نوع دل‌تنگی داریم:

    - وقتی دلت برای چیزی یا کسی که قبلا داشتی و الان ازش جدا شدی تنگ می‌شه

    - وقتی همین الان داریش اما دلت هی تنگ میشه براش

    - وقتی مطمئنی روزی می‌رسه که دلت برای همینی که الان هستی یا داری تنگ می‌شه

    به این آخریه میگن:‌ دل‌تنگی زودرس!

  • کوچه

    ۰

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    بی تو من

    هر روز

    از کوچه‌ها می‌گذرم

    از همه‌ی کوچه‌ها و خیابان‌هایی که در آن

    گل یاد تو می درخشد و عطر خاطره‌هایت می‌پیچد.

    اما من

    همه تن چشم نمی‌شوم،

    خیره به دنبال تو نمی‌گردم،

    چه نیازی به تقلای زیاد

    تو خودت چشم منی در تن من!

  • سرگرمی

    ۱

    یکی از سرگرمی‌های من در متروسواریِ ایستاده تطبیق عکس برندگان قرعه‌کشی پاناسونیک با اسماشونه که روی برد آگهی‌های داخل قطار چسبونده شده. روش من چیه؟ گمانه‌زنی براساس اسم، چهره، شهر یادشده و حتی ژست افراد در عکس. اما گره معما این‌جاست که اسم ۱۰ نفر در دو ستون با شماره نوشته شده و آقایان محترم و شریف برنده‌ای که در عکس دسته‌جمعی، خوش و خرم، کنار هم ایستاده‌ن ۱۱ نفرن!

    با همه‌ی این‌ها مطمئنم که نفر دهم، آقای داریوش اسمعیلی از کرج، همون آقای چاق و قدکوتاهه که لبخند ملیح‌اش با موهای سیبیل پرپشت قاطی شده. حاضرم شرط ببندم. با همین معیار نفر نهم حتما همدانیه و هشتمی یزدی!

    حالا کدوم یک از آدم‌های سمت راستی نخواسته اسمش فاش بشه؟ با توجه به این‌که نفرات سمت راستی همگی متبسم و راضی به‌نظر می‌رسند، این سوال هم گره دیگری از معما به‌شمار میاد.

    به یابنده‌ی آقای پرتغال‌فروش جایزه‌ی ارزنده‌ای داده خواهد شد.

  • اول مهر

    ۲

    سال‌ها بود که التهاب اول مهری در من مرده بود. انگارنه‌انگار که من همان دانش‌آموز شیفته‌ی درس و کلاس و مدرسه‌ای بودم که از اول شهریور، هر شب، خواب مدرسه را می‌دیدم و از همه‌ی روزهای تعطیل متنفر بودم، غروب پنج‌شنبه‌ها از تعطیلی جمعه دلم می‌گرفت و روزهای برفی خداخدا می‌کردم که تعطیل نشود. به‌یاد می‌آورم روز برفی‌ای را که رادیو خبر از تعطیلی داد و من ناباورانه در آن برف سنگین راه طولانی مدرسه را با لجاجت درپیش گرفتم و با دیدن در بسته به خانه برگشتم!

    در یکی‌دوسال میان تمام شدن دبیرستان و دانشگاه که اول مهرها پرپر می‌زدم و غم‌باد می‌گرفتم. اول مهرهای دانشگاه هم حرص می‌خوردم که چرا کلاسی تشکیل نمی‌شود و بعد از آن تا چند سال هم‌چنان در تب‌وتاب این روز جادویی می‌سوختم. اما عادت آدمی را در برابر هر دردی دوام می‌بخشد: دیگر اول مهرها دلم نمی‌تپید؛ دیگر راه نمی‌افتادم کنار پارک‌ها و پای درختان تا برگ‌های خشک و زرد را با پا له کنم و از صدای خش‌خش آن‌ها به وجد درآیم؛ دیگر عادت کردم به این که حتی غصه نخورم برای روزهای بی‌بازگشت…

    اما این چند روز که مدام کودکان اطرافم را در شور و التهاب آماده کردن لباس و کتاب و دفتر و قلم می‌بینم، هوایی شده‌ام! هرچند هیچ وقت دلم نخواسته به گذشته‌ها بازگردم و از نو زندگی کنم، دوست دارم همین جایی که هستم، بی آن که از ته خط آغاز کنم، کیفم را از دفتر و کتاب و مداد و پاک‌کن و خودکار و مدادرنگی پر کنم و راهی مدرسه شوم. دلم برای لقمه‌های کوچک و میوه‌های قاچ شده‌ی توی کیسه هم تنگ شده، دلم هوای پاک‌کن‌های قشنگ و معطر کرده که حیفم بیاید استفاده کنم و مدام بو کنمشان، من آن جامدادی کلاس اولم را می‌خواهم که به شکل مداد بود. ته آن جایی برای گذاشتن پاک‌کن و تراش داشت. هر روز از بقالی همسایه چند تا آدامس با طعم میخک می‌خریدم و می‌انداختم در جای خالی در نوک مداد غول‌پیکر.

    جامدادی‌ام همیشه بوی میخک می‌داد.

    پ.ن:

    در زبان یونانی برای واژه بازگشت از کلمه «نوستوس» استفاده می‌شود.

    « آلژُس» به معنای رنج کشیدن است پس نوستالژیا یعنی: رنج بردن ناشی از آرزوی ناکام بازگشت (منبع: گودردانی!)

  • دقیقه‌نودی!

    ۱

    وضعبت اتاق من در شب‌های قبل از تحویل پروژه:

    جای من کجاست؟ خوب معلومه، وسیع‌ترین ناحیه‌ی خالی موجود در وسط کارزار. برای پیشگیری از نابودی اسلام از عکس پریدم بیرون.

    ساعت چنده؟ ۳ صبح… شب دراز است و قلندر دقیقه‌ نودی بیدار…

    تازه چون نصف شب نمی‌شه با جیغ‌وویغ اسکنر خواب ملتُ آشفته کرد، اضافه کردن عکس‌ها به‌ناچار می‌مونه برای صبح.

    بماند که خجالت کشیدم قهوه‌ی سررفته‌ی جزغاله‌شده ته قهوه‌جوشُ بذارم وسط قاب عکس!

    برای جبران دماغ‌سوختگی ناشی از ازدست دادن یه فنجون قهوه ترک تلخ و غلیظ، روی آوردم به نسکافه‌ی استثنایی خودم. همون که به سینتیا و بلوط و مامان نیکو و زندگی یاد داده بودم و قرار بود در مهمانی تاریخی منزل سینتیا برای ۱۵-۱۰ نفر هم درست کنم، اما سینتیا اینا شیر نداشتن و من هم از شدت پرچانگی و شلنگ-تخته اندازی یادم رفت برم سر کوچه‌شون شیر بخرم!

    خوب به سرم زده دستور این نسکافه‌ی جادویی رو همین جا بنویسم که اگه این‌کار و بکنم، پروژه تمام نمی‌شه. چون می‌خوام آموزش تصویری باشه، می‌گذارمش برای یه روزی-شبی که از زور بی‌کاری و بی‌فیلمی یا حتی بی‌کتابی خجستگی لازم رو پیدا کنم!

    این هفته ۳ تا کارو باهم دارم تحویل میدم. دوتاشو از ۲ ماه پیش شروع کرده‌م و سومی هم خودش اولین گام یه کار دیگه‌است. بنابراین جای تردیدی نیست که ورزش و زبان و … و حتی گودرخوانی رو هواست…

    پ.ن. آقا ما یه غلطی کردیم، آمدیم این عکس آواتارمان را عوض کنیم که شد، اما نمی‌دونم چرا با این‌که CryBook وبلاگم  (مربوط به قسمت درباره من، گوشه بالا و چپ) براساس Gavatar تنظیم شده، عکس جدیدُ نشون نمی‌ده! از همه‌ی عزیزانی که در این فن خبره‌اند درخواست یاری می‌کنیم.

Page 5 of 26« First...«34567»1020...Last »