جستارها

موازی‌ها بالاخره به هم می‌رسند!

می‌دویدم از لای درخت‌ها و تنه‌های عظیمی که انگار دست‌به‌دست هم داده بودند و راه را به رویم می‌بستند. از روی ریشه‌های درازشده بر کف جنگل می‌پریدم و سرخس‌های غول‌پیکر مسیرم را با دست‌هایم پس می‌زدم. به نفس‌نفس افتاده بودم که شعاع نور رهایی‌بخش از شاخه‌های آخرین ردیف درختان سیاه به صورتم تابید.

ادامه مطلب »

غور در بی‌وزنی

فرو می‌روی در عمق کم اما کافی آب، با فشار خودت را به کف حوضچه می‌رسانی و تا جایی که نفس هست روی آن می‌نشینی و با چشمان باز مسحور حباب‌های سفید ریز و درشت هوا می‌شوی که از بینی‌ یا دهانت توی زلال آبی آب پخش می‌شوند و به رقص درمی‌آیند. یا اینکه نفست را نگه می‌داری، حالت جنینی به خود می‌گیری و خودت را به فشار آب می‌سپاری تا مثل فضانوردان معلق شوی و چرخ می‌خوری و بالاوپایین می‌شوی.

ادامه مطلب »

او فقط زنی است که اسمش لیلاست. همین!

صدایی عجیب و دورگه، لرزان، از پشت سرم گفت: لیلا… لیلا… جنس صدا معلوم بود غیرعادی است و از حنجره‌ای طبیعی درنمی‌آمد. خشکم زد. خوب شناختم و پاهایم سست شد. خوب یادم هست که به استیصال افتادم. خودش بود… دوباره صدا زد…. لیلا…. لیلا…. و چه طنینی داشت لیلاهایش… آن «آ»ی بالارونده را تا آخر ادا می‌کرد، با لحنی آمیخته با سوال، امید و شاید کمی هیجان…

ادامه مطلب »

خودخنده‌زنی

ته‌تغاری‌ها، جدای از اینکه هوش و حواس یا قدرت چانه‌زنی بالا داشته باشند یا نه، خریدهای دم‌دستی خانه به‌ طوقشان بسته شده. من هم مسئول ایستادن در صف‌های دراز نانوایی بودم؛ سر بقال پیر و کم‌شنوای محل -بابا فرمان- داد می‌زدم تا حالی‌اش کنم به جای پنیر سوراخ‌دار تبریزی، پنیر سفید گچی تحویلم ندهد و البته پادوی اختصاصی خواهران و برادران هشتگانه بزرگتر از خودم هم بودم.

ادامه مطلب »

عُناق و سُها

جلوی چشمم متن درازی بود که پر بود از عناق و سها‌هایی که از بالا به پایین ریز و ریزتر می‌شد و من حریصانه همه‌شان را از بالا به پایین می‌خواندم. تند و تند، با صدایی که لرز می‌گرفت و به سطرهای آخر که می‌رسید ناله می‌شد و باز هم می‌خواند عناق سها عناق سها. بالن چسبیده بود به زمین و تویش را پر از قیر سیاه کرده بودند و رشته ابر نازک و پریشان همه آبی آسمان را پر کرده بود و نمی‌گذاشت عناق و سها را جدا از هم بیینم.

ادامه مطلب »

چهل‌سالگی

لابه‌لای این مدام‌هایی که شماره‌شان هر روز بیشتر می‌شود و تو را
هشیارتر می‌کند به پایان شمارش، جذب
انحصارها می‌شوی، تک‌خال‌های فکر و احساس که لای چرخ‌های همیشه‌گردندهٔ مدام‌ها له
نمی‌شوند و از روزن‌ها بیرون می‌جهند و خارخار جانت می‌شوند. چون قوی آرامی که سر
بلند می‌کند و چرخش نرم گردن درازش هم‌زمان با گشودن بال‌های مخملی‌اش در نگاه تو
و از سینه تو برمی‌خیزد و می‌رقصد.

ادامه مطلب »

شوارتزکف

چند قدم مانده به هم برسیم، سرعت قدم‌هایش کمتر شد و نگاه سنگینش من را از خاطرات بامزه‌ام از چرخ خرید هزارساله خواهرم و خریدهای دوتایی‌مان جدا کرد. پنجاه و چند ساله به‌نظر می‌رسید و مانتوی روشن و گشادی به‌تنش بود. ایستاد و سلام کرد. جواب دادم و منتظر شدم. دستش به سمت کیف کوچک رودوشی‌اش رفت و چیزی درآورد. کله داغ‌شده‌ از گرمای من پر بود از همه‌ چیزهای درهم و برهم زندگی…

ادامه مطلب »

روایت‌های تودرتو

با داد و فریاد خودش را از لای جمعیت خسته و لهیده به وسط واگن رساند. از غرولند گذشته بود و خنجر صدایش بی‌مهابا می‌‌درید و آن یکی زن را که چند پیکر با او فاصله داشت تکه‌تکه می‌کرد. چشمان درشت و پف‌آلودش، خشکی پوست زجرکشیده‌اش و چانه تیزش تلخی هیاهویش را همراهی می‌کردند.

ادامه مطلب »