سایت در حال ارتقا یا به‌روزرسانی است.

روایت روز

روایت این روزها

تو بخوان شعر، تو بخوان رویا و وهم سرگردان، اما من نه می‌خوانم و نه نامی برایش می‌گذارم. من «آن» را زندگی می‌کنم و در این زیستنِ مدام از حضیض به اوج در سفرم.

ادامه مطلب »

دراز دفعتی!

قبول که سال‌هاست عادت کرده‌ام به سربرآوردن و قدکشیدن همسایه‌های دور که تکه‌تکه آسمان را از من گرفته‌‌اند و جز خطوط مربع و مستطیل زشت در پس‌زمینه پشت‌بام‌های پر از آهن‌پاره قراضه کولرها و دودکش‌های همسایگان نزدیک چیزی نمی‌بینم…

ادامه مطلب »

گلادیاتورهای خشمگین پارک‌وی

امروز دیدمشان. در لبه شمال غربی چهارراه پارک‌وی. ایستاده زیر آفتاب داغ، با یک چتر زهواردررفته زرد، خم‌شده، در یک دست یکی‌شان که با آن دست دیگرش با رفیق خود شوخی می‌کرد. جنگ مشت‌ها و لگدهای دوستانه و نیم‌جدی‌-نیم‌شوخی و گلاویزشدنی که دو زه دیگر از چتر پیزوری را هم از جا درآورد.

ادامه مطلب »

خاورمیانه

از کنار رزم‌گاه رد می‌شویم و مرکب ما هم کند می‌شود. مسافری که عقب نشسته است زنگ می‌زند به ۱۱۰:
«قربان اینجا کنار خیابان جنگ تن‌به‌تن است.»

ادامه مطلب »

بهانه نوشتن

او شد بهانه من برای ازسرگرفتن رویای نوشتن، بی‌آنکه خود بداند. هزاران کیلومتر فاصله داشتیم. او هر روز در دنیای مجهول پر از سوال‌های بی‌جوابش گم‌تر می‌شد و من او را در مرکز جهان داستان‌هایم نشانده بودم و خاطرات و تصاویر آدم‌های عجیب کودکی را در گردونه خیال می‌چرخاندم…

ادامه مطلب »