سایت در حال ارتقا یا به‌روزرسانی است.

روایت‌ها

این یک دردنگاری نیست!

«درد می‌پیچد در دل‌مان یکهو، درد می‌پیچد، که هیچ نداریم انگار آقا بالا سری که هیچ نداریم انگار عشقی در سری…» ۱ همان دم که

ادامه مطلب »

به تماشای جشن بیکران

«منبع همه تصورات ما دو چیز است: خاطرات و شهود. اگر در خاطراتمان اسیر شویم، شهود را درنمی‌یابیم، حال‌آنکه درِ شهود همواره به سوی ما

ادامه مطلب »

همین آدم‌های معمولی

نمی‌دانم چه سرّی دارد که در خواندن ادبیات داستانی، مرغ حیاط خودمان در برابر آن غازهای سفید وحشی همسایه به‌ چشم نمی‌آیند. ولی خب نمی‌شود

ادامه مطلب »

آینده

آینده‌ای که به مشتریان وعده می‌دهند، چیزی شبیه به این است؟ این سوالی بود که از سرم گذشت. نشسته‌ام در دفتر املاک و منتظرم مالک

ادامه مطلب »

شیر بی‌سر

باز هم خراب شد. شیر را می‌گویم. تا قبل از اینکه خراب شود حتی نمی‌دانستم اسمش چیست. گوگل به دادم رسید تا از بین انواع

ادامه مطلب »

۶۷ سال در ۶۷۰ کلمه

نمی‌دانم کی این عکس را گرفتیم. سال و ماهش را و حتی مناسبتش را نمی‌دانم. حدس می‌زنم یک دورهمی خانوادگی ساده بوده یا تولد یکی

ادامه مطلب »

قلعه بی‌بارو

پیکره فرسوده اتوهای ولنگار و نعش غبارآلود جاروبرقی‌های تل‌انبارشده روی هم با کیسه‌های آویزان پر از لولاهای لوله‌ها و خرطوم‌های سیاه و خاکستری که کف

ادامه مطلب »