تلخی این روزها چه سنگین بر جان ما آوار میشود
و شبها چه بیخبرانه ما را
در انبوهی از خاکستر رویاها و کابوسها مدفون میکنند
در این لحظههای فرودآمدن پیکانهای اضطراب
کدام بارقۀ امیدی هست
قلب ناآرام گنجشکک درونمان را امان بخشد؟
تنها تو، تنها تویی که در این هجوم بیرحمانه
سوی چشمانم به نگاه تو بسته است
حتی هنگامی که دهانت
به تنگحوصلگی
واژهها را به غربت جادهها میسپارد…
امان قلب پرتپش من تویی
واژه شو و واگویهوار بر من ببار
و بشور مرا از غبار تیرۀ سکوت
بکش مرا در هیاهوی خندههایت
نیازمند غرقشدنم
در طنین صدایت


