• در ستایش امید

    ۴

    تلخی این روزها چه سنگین بر جان ما آوار می‌شود

    و شب‌ها چه بی‌خبرانه ما را

    در انبوهی از خاکستر رویاها و کابوس‌ها مدفون می‌کنند

    در این لحظه‌های فرودآمدن پیکان‌های اضطراب

    کدام بارقۀ امیدی هست

    قلب ناآرام گنجشکک درونمان را امان بخشد؟

    تنها تو، تنها تویی که در این هجوم بی‌رحمانه

    سوی چشمانم به نگاه تو بسته است

    حتی هنگامی که دهانت

    به تنگ‌حوصلگی

    واژه‌ها را به غربت جاده‌ها می‌سپارد…

    امان قلب پرتپش من تویی

    واژه شو و واگویه‌وار بر من ببار

    و بشور مرا از غبار تیرۀ سکوت

    بکش مرا در هیاهوی خنده‌هایت

    نیازمند غرق‌شدنم

    در طنین صدایت

  • کیش و مات؟ نه… پـــــــــــات!

    ۲

    ۱

    شطرنج رو تازه یاد گرفته بودم و شوق داشتم که تندوتند بازی کنم و بیشتر یاد بگیرم. شاید دبستانی بودم یا راهنمایی، درست یادم نیست. یکی از برادرها علاقۀ عجیبی به شطرنج داشت و کس دیگه‌ای نبود که علاقه‌ای به بازی با من نشون بده. اما یه ایراد بزرگ داشت؛ یه دست بازی با اون یکی‌دو ساعت طول می‌کشید، چون خیال می‌کرد الان جای کاسپاروف معروف نشسته و برای هر حرکت بیست دقیقه فکر می‌کرد! من خسته می‌شدم و غر می‌زدم اما اون اصلا گوشش بده‌کار نبود. آخر به این نتیجه رسیدم که تنها راه خلاص‌شدن اینه که بازی رو زودتر به آخر برسونم. من که هزار سال نمی‌تونستم کیش و ماتش کنم و اون هم نمی‌گذاشت از روی عمد ببازم. من هم راه دیگه‌ای پیدا کردم: پــــــــــــات! بله، راهش همین بود. وزیر خودمو به فنا می‌دادم تا طبق قانون پات بازی رو به مساوی بکشم، اونم با ۱۶ حرکت. سرانجام من پیروز می‌شدم چون از دست یه بازی خسته‌کننده خلاص می‌شدم و برادر عزیزم حس می‌کرد یه بازی بیهوده رو انجام داده و از من مأیوس می‌شد.

    ۲

    روزی که «لیدی داک» کلیدهای دفترو از من گرفت، هرچی دلش خواست درعرض بیست دقیقه با دادوفریاد بارم کرد و با کنایه ازم خواست که برم بیروم و تو بارون قدم بزنم و به اشتباه‌های خودم فکر کنم. سرمست از اینکه به خیالش منو ادب کرده، هیچ فکر نمی‌کرد که چند روز بعد ورق برگرده. اون منو کیش کرده بود اما قصد مات کردن نداشت. بعد از چند روز که رفتم برای صحبت و نتیجه‌گرفتن، این من بودم که حرف زدم اما فقط در هفت دقیقه! با آرام‌ترین و مؤدبانه‌ترین لحنی که می‌تونستم داشته باشم. فهرست وظایف جدیدی که برای من تعیین کرده بود گذاشته بود زیر دستش تا بعد از معذرت‌خواهی احتمالی من تحویلم بده، اما هیچ انتظار خداحافظی از من نداشت. آچمـــــز شده بود. به جای ۱۶ حرکت، با یه حرکت پات و مات شد!

    ۳

    خیلی دلش می‌خواست همیشه برتر بودنشو به من ثابت کنه و من متحیر می‌شدم از اینکه چرا به من؟ که کوچک‌ترین اهمیتی به برتری و اول بودن نمی‌دم؛ که هرگز در هیچ دوره‌ای از زندگی نخواستم که اول باشم. اما این رو هم نمی‌تونستم تاب بیارم که به حکم اول بودنش هرطور که دلش خواست رفتار کنه و ضعف‌های خودشو با بی‌رحمی و گستاخی به من نسبت بده. بعد از آخرین مکالمه، که در برابر سکوت و آرامش من چهرۀ واقعی خودشو از پشت نقاب روشنفکرمآبانه‌اش نشون داد، دیگه از این بازی خسته شدم! فردا صبح قبل از اینکه فهرست لج‌بازی‌هاشو بهم نشون بده، مهرۀ پات رو به‌راه انداختم و یک بار دیگه رهـــــــا شدم!

     

  • ۱

    وقتی تو رفتی، آسمان هم بغ کرده بود!

    چهره‌اش کبود شده بود و دلش از سنگ…

    کاش روزی که بازگردی باران ببارد

    و همۀ اشک‌های فروخوردۀ مرا یک‌جا بریزد…

  • تجاوز به تناسل نیست که به له کردن حق دیگران است!

    ۷

    وقتی صبح تا شب پا روی حق هم می‌گذاریم

    وقتی راه می‌ری تو خیابون و جلوی چشمت آب دهان و دماغ پرت می‌کنن رو زمین

    وقتی تو فضای بسته و باز دود سیگار و فرو می‌کنن تو حلقت

    وقتی تو شلوغی وسایل نقلیه عمومی هم‌جنس و ناهم‌جنس تن و بدنشونو یله می‌کنن رو تو

    وقتی از هر گذرگاهی که از سمت راستت حرکت می‌کنی همه، طلبکارانه، از روبه رو میان تو شیکمت

    وقتی عطر تند رهگذران شقیقه‌هاتو به درد میاره و تا به خودت میای بوی تند فاضلاب از لای دریچه‌های آهنی کف پیاده‌رو تا روده‌هات نفوذ می‌کنه

    وقتی خستگی‌ها، ناکامی‌ها و خشم فروخورده‌مونو به‌راحتی با یه لحن یا ژست بدترکیب به آدم‌های اطرافمون قی می‌کنیم

    وقتی دق‌دلی روزگار و با انتقام‌‌گرفتن از دیگری خالی می‌کنیم

    وقتی ………

    داریم به هم تجاوز می‌کنیم! به همین سادگی…

     

  • ما کجاییم؟

    ۹

    ردیف ۶ تایی با ۶ نفر پر شد! خانمی آمد جلوی دخترک ریزنقش کنار من ایستاد و خواست که کمی «جمع‌تر» بنشیند تا جمع ما را ۷ نفره کند- رفتاری که این روزها در قطارهای مترو حق مسلم مسافران قلمداد می‌شود و اگر کسی به فشردگی و بهتر بگوییم له‌شدن رضایت ندهد، به او به دیده آدمی پست و خودخواه می‌نگرند. خانم محترم هنوز ننشسته با حالتی نیمه‌آمرانه گفت: «نمی‌خوای بلند شی؟» سرم را از روی کتاب بلند کردم و با تعجب نگاه کردم و دخترک را دیدم که ۱۲-۱۳ ساله بود و لباس مندرسی به تن داشت. بی‌آن‌که چیزی بگوید، بلند شد و رفت. بدون هیچ تأملی رو کردم به خانم و گفتم: «چرا باید بلند بشه که شما بشینید؟!» با کمال خونسردی و اطمینان پاسخ داد: «چون گداست!» باورم نمی‌شد روزی به چنین تفکری بربخورم. صاف توی صورتش نگاه کردم و گفتم: «ولی آدمه، نیست؟» چشمانش از تندی لحن و نگاه من گرد شد و حالت چهره‌اش از بی‌تفاوتی و نخوت برگشت: «خانم چی می‌گی؟ این از صبح تا شب راه می‌ره و پول درمیاره از راه گدایی. معلومه که اولویت با ماست.» و غرولندکنان که: «مدافع حقوق بشر شده واسه ما!»

    لال شدم دیگر. چه می‌توانستم بگویم؟ به نشستگان روبه‌رویم نگاه کردم و تنها خانم میانسالی را دیدم که تا چشم‌درچشم من شد، سرش را به نشانه تکفیر او تکان داد. آیا باید به این گفت‌وگو ادامه می‌دادم تا همه چیز را به ابتذال بکشانیم؟ چه می‌توان کرد در برابر چنین باوری؟ شاهزاده کیست؟ گدا کدام است؟… سرم را انداختم پایین و خواستم تا کتاب‌خواندن را ادامه دهم، اما چند دقیقه‌ای به درازا کشید تا از تربیت وحشیگری انسانی به تربیت احساساتِ گوستاو فلوبر بازگردم!

Page 1 of 2512345»1020...Last »